«چای چشمکی ویزاسکی »-201
یک صبحِ آرام و خنک، ویزاسکی با کلاه آبی کوچکش از خواب بیدار شد. هنوز آفتاب کامل بالا نیامده بود، اما دل ویزاسکی یک چیز میخواست: یک نوشیدنی گرم و چند آبنبات رنگی!
ویزاسکی رفت سراغ دوست صمیمیاش؛ ماگ چشمکی سبز.
ماگ با بخار گرمش آرام گفت:
«صبح بخیر بچین! آمادهای روزت را شیرین شروع کنی؟»
ویزاسکی خندید و گفت:
«اگر چند تا از این آبنباتهای خوشرنگ همراهم باشند، حتما!»
چند آبنبات کوچولو کنار ماگ قل خوردند و انگار با شادی گفتند:
«ما هم هستیم! ما هم هستیم!»
ویزاسکی یکی از آبنباتها را برداشت، جرعهای از نوشیدنی گرم نوشید و با لبخند گفت:
«میدانی راز یک صبح خوب چیست؟»
ماگ پرسید: «چی؟»
ویزاسکی با چشم درخشان جواب داد:
«یک دوست گرم مثل تو، چند لحظه آرام… و کمی شیرینی برای دل!»
بخار ماگ آرام بالا رفت و انگار آسمان هم لبخند زد.
آن روز، روزی شد که با لبخند ویزاسکی شروع شد و با حال خوب ادامه پیدا کرد
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.